Friday, May 22, 2009

تمام چیز های افسرده کننده برای اشیاء


جر ثقیلِ تنها، یه گوشه نشسته بود و گردنشو به اسکلت آهنیِ کنارش تکیه داده بود
هنوزم بعضی وقتا دلش واسه اون موقع ها که تو چوب بری کار میکرد تنگ میشه
واسه همون چند لحظه که سرک میکشید بالا و سبزی جنگل میزد تو چشمش
الان وقتی از بالا نگاه میکنه دیگه هیچی نمی بینه

1 comment:

akhtar Khano0m said...

واااااااااای محشر بود دختر ، کارت خیلی عالیه