جر ثقیلِ تنها، یه گوشه نشسته بود و گردنشو به اسکلت آهنیِ کنارش تکیه داده بود
هنوزم بعضی وقتا دلش واسه اون موقع ها که تو چوب بری کار میکرد تنگ میشه
واسه همون چند لحظه که سرک میکشید بالا و سبزی جنگل میزد تو چشمش
الان وقتی از بالا نگاه میکنه دیگه هیچی نمی بینه
1 comment:
واااااااااای محشر بود دختر ، کارت خیلی عالیه
Post a Comment