Wednesday, February 17, 2010

حقایق بسیار پیچیده ای درباب زندگی OR the story of a bra


قلبم تیر می کشید
هوای کلاس تمام شده بود
بخاری های کنار دیوار باد  کرده بودند و صدایشان هم بلند و بلند تر می شد 
و کلاس داغ و داغتر 
چشمام هم سیاهی می رفت 
دیگر نمی توانستم نفس بکشم 
از کلاس رفتم بیرون تا در محوطه قدمی بزنم 
نسیم خنکی چیزی 
قلبم باز هم درد می کرد 
حیاط دانشگوه هم بدتر از کلاس بود 
ابری، سرد، خشک و خیلی بزرگ 
کمی قدم زدم 
سوز سرد از گوشهایم وارد می شد و هر چه سر راهش بود را منجمد می کرد 
گفتم حتما اینطور می شود که آدم ها می میرند  
رفتم دستشویی تا آبی به صورتم بزنم 
که یادم افتاد 
دست کردم و از پشت 
بندش را باز کردم 
و یه درجه شل تر بستم
ناگهان سیل اکسیژنی بود که به ریه هایم وارد شد 
و  قلبم نیز با فراغ بال 
میگفت تاب تاب تاب تاب 
همین که از دستشویی بیرون آمدم خورشید تابید 
و گنجشک ها می خواندند جیکجیک جیک 
گویی همه با هم می گفتند سلام دخی سلام دخی


پ.ن) نتیجه گیریه اخلاقیش اینه که هیچوخت محکم نبندینش
 






2 comments:

Amir G said...

اینجا چقد عالیه
تازه کشف شده
خوراکش کردم
موفق
:دی

qbqbqb said...

;-)