حتی از فکرِ رفتنِ به مدرسه هم خوشم نمی اومد
خوب یادمه...میرفتم کلاس اول
چند روز قبل اول مهر
یکدفعه مامانم دست کرد تو کمد ویه عالمه دفتر با جامدادی و مداد و پاکن و تراش و کیف و... درآورد
رو دفترا عکس میکی موس بود، جامدادیم هم از اون در آهنربایی ها بود وعکس چندتا سگ پشمالو داشت، از اون سگا که چشاشون دیده نمیشه
خیلی هیجان زده شده بودم
نه واسه دفتره
نه حتی واسه اون سگایی که چشاشون دیده نمی شه
همیشه شک داشتم ولی
اون روز کاملاً مطمئن شدم مامانم همون نامادری جادوگرِ تو سفید برفیه
خوب یادمه...میرفتم کلاس اول
چند روز قبل اول مهر
یکدفعه مامانم دست کرد تو کمد ویه عالمه دفتر با جامدادی و مداد و پاکن و تراش و کیف و... درآورد
رو دفترا عکس میکی موس بود، جامدادیم هم از اون در آهنربایی ها بود وعکس چندتا سگ پشمالو داشت، از اون سگا که چشاشون دیده نمیشه
خیلی هیجان زده شده بودم
نه واسه دفتره
نه حتی واسه اون سگایی که چشاشون دیده نمی شه
همیشه شک داشتم ولی
اون روز کاملاً مطمئن شدم مامانم همون نامادری جادوگرِ تو سفید برفیه
No comments:
Post a Comment