Thursday, July 9, 2009

This is the End OR why is it that you always have to CHOOSE?

امروز از صبح 2 بار پن کیک درست کردم
بار اول نپخته و شل در اومد که انداختمش سطل آشغال تا کسی نبینه
بار دوم سوخت...که دادم مامانم بخوره
هرچی درسامو بیشتر پاس میشم غذا هام به مراتب سوخته تر ،نپخته تر و بد مزه تر می شه
مثل ماهی سوخاری امروز ناهار که مزه مقوا می داد
گویی روزی میرسه که همه باید انتخاب کنیم
اگه واسه من بین دست پخت و درسه
مال هُما بین دوست پسر خوب و مشروط شدنه
یا مال مامانم بین موفقیت شغلی و بابامه
اگه قرار باشه من هیچی نتونم بپزم...
دچار بحران شخصیتی میشم
و
از
cookie monster
فقط
ش ِ monster
میمونه
و این آخر کاره
چون تمام بار معنوی وسرگرم کننده ماجرا به همون کوکیه
و بدون اون هیچ هنری درآشپزی نیست
و من یک ک-سکش مثل بقیه ملت مسلمان و همیشه در صحنه مان هستم
و شاید حتی در مصاحبه صدا و سیما قبول شدم و روزی منو ببینین که
اونجا در سمت گوینده خبر و یا خبر نگار مشغول به کارم
و براتون اخبار جهان به نقل از بخارات معده ام میخونم
و این همه خواری در گروی یک پیشوند ساده ست،
یک مزه خوب
و لذتی که از چند لخظه مانده به حل شدن کامل زعفران در آب می برم

می بردم*

4 comments:

Cookie Monster said...

cookie monster misses almost everything.

Al said...

x
perfect

qbqbqb said...

good girl.

Unknown said...

گویی روزی می رسه که همه باید انتخاب کنیم
موقع انتخاب سخت می گذره
ولی بالاخره می گذره
و ما به سمتی می ریم که تو اون لحظه می چربه
هممم فک کنم حتی مهم نیس بعداً پشیمون شیم یا نه
مهم اینه که یه مدت با تصمیممون خوش باشیم و زندگی کنیم
می شه بعداً زد زیر همه چی
یه تصمیم جدید گرفت
مثلاً