مضطرب بود
سرش رو گرفت و تکون داد
گفت دیگه نمی دونم
دیگه ازم نپرس
فکر کنم یه آدامس خرسی باشم
لبخندی زدو ادامه داد
آره، من یه آدامس خرسی ام
راحت تر نشت و چشاشو بست
سرش رو گرفت و تکون داد
گفت دیگه نمی دونم
دیگه ازم نپرس
فکر کنم یه آدامس خرسی باشم
لبخندی زدو ادامه داد
آره، من یه آدامس خرسی ام
راحت تر نشت و چشاشو بست
1 comment:
شبیه اون مردی که میره تو کمد لباس میگه من لباسم ؛ حالا چرا آدامس خرسِی؟ از علاقه ی نویسنده به این آدامس نشات می گیره؟
Post a Comment