Saturday, February 14, 2009

اندر مواهب چیز...همون

همونطوری که نشسته بود و ژست روشن فکری گرفته بود؛ کنار شقیقه هاشو با دو دست مالش داد.
گفت:
خیلی خستم ؛ دلم می خواد یکی خستگیم رو با سرنگ از تنم بکشه بیرون و...
بعد...(یکم اطرافشو نگاه می کنه) بریزه تو همین لیوان آب!

یک لحظه بهم حالت تهوع دست داد
جا -کش فهمیده بود وقتی حواسش نبوده ، از لیوان آبِ ش خوردم
خیلی خسته و بی رمق شدم...همونجا رو مبل نشستم تا آخر مامورای شهرداری جمع ام کردند



3 comments:

Cookie Monster said...

dokhy.loves.this.one

Anonymous said...

eyvalla eyvallaaaaaaa
جناب سرآشپز متناتون ته مزه زنونگی دارن؟؟هدف خاصی رو مد نظر داشتین؟

saba (spd) said...

harf nadasht
bravo